سهراب سپهری می گوید:
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز....
برچسبها:
دلم بچگی می خواهد جلوی کدام مغازه پا بکوبم
تابرایم آرامش بخرند

برچسبها:
کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد؟
سوار صاعقه پا در رکاب خواهد شد؟
کدام جمعه ز تاثیر تابش خورشید
دلی که یخ زده از غصه آب خواهد شد؟
(اللهم عجل لولیک الفرج)
برچسبها:
چقدر زیباست
کسی را دوست بداری
نه برای نیاز...
نه از روی اجبار...
و نه از روی تنهایی...
فقط برای اینکه
(ارزش دوست داشتن دارد)
برچسبها:
دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد
دل آتشین من بین که به موج آب ماند
ز شب سیه چه نالم که فروغ صبح رویت
به سپیده ی سحرگاه و به ماهتاب ماند
نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند
نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که برآسمان نبینی اثر شهاب ماند
(رهی )از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند...
برچسبها:
قرارمان فصل انگور...
شراب که شدم بیا....
تو جام بیار...
من جان...
جام را پر از جان کن هراسی نیست
فقط تو خوش باش...
همین مرا کافیست.
برچسبها:
حالم را پرسیدند گفتم رو به راهم
اما کسی نفهمید رو به کدام راهم
این روزها اگر دلت گرفت سکوت کن چون هیچکس
معنای دلتنگی را نمی فهمد...
برچسبها:
کم باش
اصلا هم نگران گم شدنت نباش
آنکس که اگر کم باشی گمت می کند
همانیست که اگر زیاد باشی حیفت میکند...
سعی نکن متفاوت باشی
فقط خوب باش
این روزها خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است.
برچسبها:
به صحرا شدم عشق باریده بود
و عطر نگاه تو پیچیده بود
شقایق به لب داشت نام تو را
و (بابونه) خواب تو را دیده بود
و با یاد لبخند خورشیدیت
گل خنده بر خاک روییده بود
نه از خار و خس بود آنجا خبر
نه رخساره ی گل خراشیده بود
تو گویی که بر چشم گلبرگها
نمی از نگاه تو باریده بود
و انگار یک لحظه طاووس وار
خیال تو آنجا خرامیده بود...
برچسبها:

برچسبها: