دلم پرواز می خواهد...

دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد...

دلم آواز می خواهد...

دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد...

دلم بی رنگ و بی روح است...

دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد....

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 11 بهمن 1392 | 16:20 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(1)

می خواهم بگویم ......
فقرهمه جاسرمی کشد .....
فقرگرسنگی نیست،عریانی هم نیست......
فقر،چیزی را  "نداشتن"  است،ولی آن چیز پول نیست
طلا و غذا نیست....
فقر،همان گردوخاکی است که بر
کتاب های فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند
فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است،که روزنامه های
برگشتی راخرد میکند....
فقر،کتیبه سه هزارساله ای است
که روی آن یادگاری نوشته اند.....فقر،پوست موزی است که
ازپنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود.....فقر،
همه جا سر می کشد....فقر،شب را "بی غذا "  سرکردن نیست.
فقر،روز را "بی اندیشه" سرکردن است
دکترعلی شریعتی

 


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 | 14:12 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(8)

 درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید  : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.     


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 08 بهمن 1392 | 23:10 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(7)

فرزند عزیزم!

آنزمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی...صبور باش! و مرا درک کن

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف میکنم...یا هنگامی که

نمی توانم لباسهایم را بپوشم...صبور باش و زمانی را بیاد بیاور

که همین کارها را به تو یاد می دادم.

اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراریست و کلمات را چندین

بار تکرار می کنم...صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا بده...

وقتی تو هنوز کوچک بودی گاه برای خواباندنت مجبور میشدم

بارها و بارها داستانی را برایت بخوانم....

وقتی نمی خواهم حمام کنم...نه مرا سرزنش کن و نه شرمنده...

زمانی را بیاد بیاور که با هزار و یک بهانه وادارت میکردم که حمام کنی

وقتی بی خبری ام را از پیشرفتها و دنیای امروز می بینی...

با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر.

وقتی حافظه ام یاری نمی کند و کلمات را به خاطر نمی آورم....

به من فرصتی بده تا بیاد بیاورم...اگر نتوانستم عصبانی نشو...

برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن که تنها با تو بودن و تو را برای شنیدن داشتن است.

وقتی نمی خواهم چیزی بخورم مرا وادار نکن...

من خوب میدانم که کی به غذا احتیاج دارم...

وقتی پاهای خسته ام اجازه ی راه رفتن به من نمی دهند...

دستهایت را به من بده همانگونه که من دستهایم را به تو دادم

آنزمان که اولین قدمهایت را بر می داشتی.

و زمانی که به تو میگویم که دیگر نمی خواهم زنده بمانم...و اینکه

می خواهم بمیرم...عصبانی نشو...روزی خواهی فهمید.

زمانی متوجه میشوی که علیرغم همه اشتباهاتم

همواره بهترین چیزها را برایت خواسته ام.

و همواره سعی کرده ام که بهترینها را برایت فراهم کنم.

از اینکه در کنارت هستم عصبانی و خسته و ناراحت نشو.

تو باید در کنارم باشی و مرا درک کنی...

مرا یاری کن همانگونه که من تو را یاری کرده ام آنزمان که زندگی را آغاز کردی.

یاریم کن تا قدم بر دارم...به من کمک کن تا با نیروی عشق و شکیبایی تو

این راه را به پایان ببرم.من با لبخند و با عشق بیکرانم جبران خواهم کرد

همان عشقی که همواره به تو داشته ام....

(فرزند دلبندم دوستت دارم)

 

 

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 07 بهمن 1392 | 20:43 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(5)

گل من پرنده ای باش به باغ باد بگذر

مه من شکوفه ای باش به دشت آب بنشین

گل باغ آشنایی گل من کجا شکفتی؟

که نه سرو می شناسد نه چمن سراغ دارد

نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی

نه به دست مست بادی خط آبی پیامی

نه بنفشه ای نه جویی نه نسیم گفتگویی

نه کبوتران پیغام نه باغهای روشن

گل من میان گلهای کدام دشت خفتی؟

به کدام راه خواندی؟به کدام راه رفتی؟

گل من راز ما را به کدام دیو گفتی؟

که برید ریشه ی مهر شکسته شیشه ی دل

من این گیاه تنها به گلی امید بسته

همه شاخه ها شکسته

به امیدها نشستیم و به بادها شکفتیم

در آن سیاه منزل به هزار وعده ماندیم

به یک فریب خفتیم....(محمود آزاد تهرانی)

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : یکشنبه 06 بهمن 1392 | 21:29 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(2)

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من!نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزلهای من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟....(محمدعلی بهمنی)

 

 

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 04 بهمن 1392 | 11:16 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(3)


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 01 بهمن 1392 | 20:35 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(5)

 

   

 

 


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 29 دی 1392 | 14:21 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(4)


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 27 دی 1392 | 11:11 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(9)

شیشه ای می شکند...

یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟

یک نفر می گوید:

شاید این رفع بلاست...

دیگری می پرسد شیشه ی پنجره را باد شکست؟

دل من سخت شکست...

هیچکس هیچ نگفت...

غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم...

ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر بود؟!

 

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 26 دی 1392 | 20:03 | نویسنده : banooyeordibehesht | ارسال نظر(3)

.: Weblog Themes By BlackSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران