یکی از جمعه ها جان خواهد آمد

به درد عشق درمان خواهد آمد

غبار از خانه های دل بگیرید

که بر این خانه مهمان خواهد آمد...                    

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 29 آذر 1398برچسب:جمعه,مهمان, | 9:28 | نویسنده : مریم |

خدایا!

فانوست را کمی پایین تر بگیر،

جاده ای که در آن قدم نهاده ام،تاریک است.

انتهایش را نمی دانم چیست،

میترسم انتهایش بن بست باشد...

تو را به مهربانیت سوگند!

فانوست را کمی پایین تر بگیر تا

روشنی بخش راه نا مشخصم باشد.

نمی خواهم بی فانوس تو به جایی برسم که

برگشتنم دشوار گردد و پشیمان شوم.

ای مهربانترینم!

من اکنون سخت به نور فانوست محتاجم...

 

 

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 14 تير 1394برچسب:فانوس, | 22:19 | نویسنده : مریم |

دوست داشتن شما خرج دارد،

دل مایه دار میخواهد!

و دل ،در سحرهاست که مایه دار میشود.

یا صاحب الزمان!...

نمیدانم کدامین سحر،در کدامین نقطه ی هستی

به سجاده ی عشق مینشینید...اما

مهم نیست...

مهم آنست که میدانم در سجده هایتان،

برای مایه دار شدن ما چه بی تابید و

چقدر چشمانتان بهاری میشود...!

آقا دستمان تنگ است...!

در این بهار دلدادگی دعا کنید که زودتر مایه دار شویم.

و مایه دار شدن مان به ظهور بیانجامد...

سلام دوست منتظر من!

آدینه ات آکنده از شادمانی و سرور،

رفتارت زمینه ساز ظهور،و کامت از دعای خورشید

پنهان،سرشار از شراب طهور باد...

( استاد چوپان)

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 5 تير 1394برچسب:امام زمان,, | 11:45 | نویسنده : مریم |

حسین بن منصور حلاج را در ظهر ماه صیام ،

از کوی جذامیان گذر افتاد.جذامیان به ناهار مشغول بودند و

به حلاج تعارف کردند.

حلاج بر سفره ی آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.

جذامیان گفتند:دیگران بر سفره ی ما نمی نشینند و از ما

می ترسند،

حلاج گفت:آنهاروزه اند و برخاست...

غروب هنگام افطار حلاج گفت:

خدایا!روزه ی ما را قبول بفرما.

شاگردان گفتند: استاد! ما دیدیم که تو روزه شکستی.

حلاج گفت:ما مهمان خدا بودیم.روزه شکستیم،اما دل نشکستیم...

(آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم

آن توبه ی صدساله به پیمانه شکستیم.

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم...)


 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 29 خرداد 1394برچسب:توبه,دل, | 12:11 | نویسنده : مریم |


برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 27 خرداد 1394برچسب:ماه رمضان, | 13:55 | نویسنده : مریم |


برچسب‌ها:

تاريخ : دو شنبه 25 خرداد 1394برچسب:دارایی,, | 23:11 | نویسنده : مریم |

وقتی میشود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی،

چرا باید لحظه هایت را صرف آدمهایی کنی که یا دلهای کوچکشان

مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزیهای بچه گانه اند،

یا مدام برای نبودنت،برای خط زدنت تلاش می کنند؟

نه؟همیشه جنگیدن خوب نیست.

این روزها فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن،

برای بدست آوردن دل آدمها،برای اثبات خوب بودن،

نباید جنگید.

بعضی چیزها وقتی با جنگیدن بدست می آیند،

بی ارزش می شوند...این روزها نسخه ی فاصله گرفتن را می پیچم

برای هر کسی که رنجم می دهد.

..

این را با خود تکرار می کنم و می بخشمشان...

نه بخاطر اینکه مستحق بخششند

تنها به این خاطر که (من) مستحق آرامشم...

 

 

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 22 خرداد 1394برچسب:بخشش,آرامش, | 11:34 | نویسنده : مریم |

اگر مستضعفی دیدی،

ولی از نان امروزت،به او چیزی نبخشیدی،

به انسان بودنت شک کن!

اگر چادر بسر داری،

ولی از زیر آن چادر،به یک دیوانه خندیدی،

به انسان بودنت شک کن!

اگر قاری قرآنی،

ولی در درک آیاتش،دچار شک و تردیدی،

به انسان بودنت شک کن!

اگر گفتی خداترسی،

ولی از ترس اموالت،تمام شب نخوابیدی،

به انسان بودنت شک کن!

اگر هر ساله در حجی،

ولی از حال همنوعت،سوالی هم نپرسیدی،

به انسان بودنت شک کن!

اگر مرگ کسی دیدی،

ولی قدر سری سوزن،ز جای خود نجنبیدی،

به انسان بودنت شک کن...


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 1 خرداد 1394برچسب:انسان بودن, | 12:45 | نویسنده : مریم |

قلمم راست بایست!

واژه ها...گوش بفرمان قلم!

همگی نظم بگیرید،مودب باشید!

صاحب شعر عزیزیست بنام(مادر)

امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟

آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم!تو کجایی مادر؟!

آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو...

بسکه دلتنگ توام از سر شب تا حالا...

آنقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...

جان من حرف بزن!

امر بفرما مادر!...

آنقدر گوش بفرمان تو هستم که نگو...

کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست

آنقدر بی تو در این شهر غریبم که نگو...

مادر ای یادتو آرامش من!

امشب از کوچه ی دلتنگی من میگذری؟

جان من زود بیا!

بغلم کن مادر...!

آنقدر حسرت آغوش تو دارم که نگو...

گفته بودی : فرزندم!عاشق اشعار توام

ای به قربان تو فرزند!بیا دلتنگم

آنقدر شعر برای تو بخوانم که نگو

مادرم...مادر خوبم بخدا دلتنگم.

روبه رویم بنشینی کافیست...

همه دنیا به کنار...

تو که باشی مادر!دست و دلبازترین

شاعر این منطقه ام...

آنقدر واژه بپای تو بریزم که نگو...

گرچه از دور ولی،دست تو را می بوسم...

نه شعار است نه حرف!

آنقدر خاک کف پای تو هستم که نگو...

 

مادرم روحت شاد...

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 21 فروردين 1394برچسب:مادر,,, | 9:56 | نویسنده : مریم |

میان پرواز تا پرتاب،...

تفاوت از زمین تا آسمان است.

پرواز که می کنی،آنجا می رسی که خودت می خواهی

پرتابت که کنند،

آنجا می روی که آنها می خواهند...

پس

پرواز را بیاموز...

 


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج شنبه 13 فروردين 1394برچسب:پرواز,پرتاب, | 18:33 | نویسنده : مریم |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 19 صفحه بعد

.: Weblog Themes By BlackSkin :.